حکایت من با زندگی
پاییز دلم گاهی همانند مرغکی تنها که دلیگر از زمین و زمان است و گاهی چون نگار هزار ساله ای که ریشه در آفتاب سوزان رویا دارد پنجره ی دنیا را نظاره گر است .... و با خود این چنین زمزمه می کنم که : از بی بالیها بال پرواز ساختم تا نپذیرم که زیر تازیانه ی بی رحم روزگار و در لابه لای این همه نگاه ترحم برانگیز ضعیف خلق شد ه ام... و به این باور رسید ه ام که نیروی لایذال الهی چنان قدرتی به من داده که خودم سرنوشتم را با قلمی از اراده و در آسمان رنگین کمان اهدافم و با یاری جستن از نیروی عقل و درایت ترسیم سازم ... اگر دو بالم را شکستند تا نتوانم دوباره پرواز را از سر بگیرم ولی نور امید همچنان تمام سایه های یاس را در کام خود دریده ودر سرزمین احساسم دوبال از خیال واز جنس آبی رویا دارم که با آن ها فراتر از قفس که مرا در ان اسیر کرده پرواز خواهم کرد ... گاهی کوچه های شب انگار تمامی ندارند دلم مانند قاصدکی تنها برای راه روشن ساز غزل هایم تراژدی ترین شعر زمانه را زیر لب زمزمه می کند نمی دانم چرا با خود بیگانه ام ؟ نمی دانم چرا دیگر نمی توانم مانند سابق پرو بال های کبوتر همتم را بگشایم و ان را رهسپار افق های دور دست سازم ؟ انگار که شمع امید من در هاله ای از تردید ودر دنیای از توهمات و بدست ندا نم کاری های خودم روبه خاموشی است . نمی دانم چرا انگیزه ام را برای رسیدن به هدف والا از دست داد ه ام ؟ نمی دانم که چرا این همه با خود غریبه شد ه ام نمی دانم که چرا دیگر آن پسرک سخت کوشی که در بدترین شرایط تسلیم بی رحمی روزگار و سختی شرایط نبوده و همیشه با روشن ساختن شعله های امید موانع را یکی پس از دیگری از سر راه خود برداشته نیستم ؟ الان که در یک قدمی هدفمم نمی دانم که چرا دارم درجا میزنم ؟ امروز بیست و سومین بهار عمرم را سپری کردم و پا به سن ۲۴ سالگی گذاشتم کادوی محمود ۲۳ ساله به محمود ۲۴ ساله : (((هر روز با طلوع خورشید لبخند را به یاد لبان خشکیده ات بیار و آواز قمریکان احساس را در گوشت زمزمه کن ... آری امروز روز دیگری است ... به چشمانت بیاموز که در لابه لای تاریکی ها زیبا یی ها را ببینند ودر دامن سیاهی شب به جلای نورافشان ماه خیره شوند ... ودر ماورای کتیبه های درد سراغ غنچه های نورافشان عشق را از گل های رز بگیرند وبه دستانت بیاموز که مانند رودهای خروشان در جریان باشند تا بتوانند سنگ های را روزگار برای ازمایش قوه ی ارد ه ات جلوه ی راه تو گذاشته را درهم بشکنند آری و این جمله را سرمشق دفتر رویا هایت قرار بده که تو آنی نیستی که که در نگاه گذرای دیگران خلاصه شوی و تو انی نیستی که بدخواهانت با قلم بی رحمی برای خدشه دار کردن جلوه ی آرزوهایت از تو می خواهند ترسیم کنند ... و تو در درونت نیروی داری که که هزاران فریاد را در سکوت مبهم شب زنده می کند و غول درونت را به نیروی اعجاب انگیز توکل گره بزن تا شاهراه هستی ات برای همیشه روشن بماند آری به خود بیاموز که ثانیه ها حکم دانه های زنجیر زمان را دارند که اگر فاصله ای بین شان بیفتد این زنجیر پاره می شود و زمان رسیدن تو به قافله ی آرزوها و اهدافت نیز به اندازه ی همین ثانیه ها به تاخیر می افتد ))
پاییز برگریز گریزان ز ماه و سال
بر سینه سپیده دم تو نوار خون
آویختند
با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست
آمیختند
پاییز میوه سحری رنگ سخت وکال
واریز قصر اب تو در شامگاه سرخ
نقش امیدهای به آتش نشسته است
دم سردی نسیم تتو در باغ های لخت
فرمان مرگ بر تن برگ شکسته است
دروازه ها گشودی و تابوت های گل
از شهر ما گریخت
عطر هزار ساله امید های ما
بارنگ سرخ خون
بر خاک خشک ریخت
فردای برف ریز
پاییز
هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ
ای ننگ ای درنگ
قندیل های یخ را
چه کسی ذوب می کند ؟
وین جام های می را چه کسی آورد به زنگ ؟
پاییز
ای آسمان رقص کلاغان خشک بال
گل خانه شکسته در شاخه های فقر
دراین شب سیاه که غم بسته راه دید
کو خوشه ستاره ؟
کو ابر پاره پاره ؟
کو کهکشان سنگ فرش تا مشرق امید ؟
وقتی سوار هست و همآورد گرد هست
برپهنه نبرد سمندر دلاوران
چوگان فتح را
امید برد هست
آویزهای غمزده برگهای خیس
وی روزهای گس
چون شد که بوسه هست و لب بوسه خواه نیست ؟
چون شد که دست هست و کس نیست دسترس ؟
در سرزمین ما
بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا
در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه
یک سرخ گل نمی شکفد با چنین صفا
یک سرگشت نیست چنین تیره و تباه
در جویبار اگرچه می دود الماس های تر
و آواز خویش را
می خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر
لیکن در این زمان
بی مرد مانده ای پاییز
ای بیوه عزیز غم انگیز مهربان ![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |








